بدون عنوان
من در اين وبلاگ درددلهامو مي نويسم. اگه به وبلاگ من سر زدين و مطلبي به نظرتان رسيد خوشحال مي شم بهم بگين

چند روز پیش رفتم سونوگرافی

دختردار شدم. خیلی خوشحالم . حمیدم خیلی سرحاله

دنبال اسم خوشگلم واسش

خودم تا حالا سارا ، مبینا، فرشته و غزل را براش پیدا کردم

نظرتان چیه؟

?setareh-h | 1388/6/28 | پیوند | 7 نظر | ارسال نظر

این مدت که نبودم خیلی اتفاقا افتاد
مهمترینش این که مادر شدم
وای که چه احساس لذت بخشی است
گرچه خیلی خیلی رنج کشیدم
خیلی بدویار هستم
اما ارزششو داره
از خدای مهربونم بی نهایت ممنونم
........
.........
حمید اوایل تا دو سه هفته پیش خیلی رعایتمو می کرد
اما یه دو هفته ای می شه که کنترلشو رو رفتارش از دست داده و انگار اصلا واسش شرایطمون مهم نیست
ولش کن بابا دوست ندارم همش بدی بگم
..................
...................
امروز به جنینم قول دادم که این چند ماهی که ممون بدنمه را براش بهشت کنم
دعا کنید بتونم
...................
..................
 امیدوارم همتون حس خوب والدین شدن را درک کنید
اگه کسی واسه یه مادر راهنمایی داره بگه
راستی اسم قشنگ دخترونه هم واسم بگین
.................................smilie
?setareh-h | 1388/5/21 | پیوند | 6 نظر | ارسال نظر

يكي از دوستانم دردل مي كرد كه شوهرش علاقه خاصي به ديدن فيلم و عكس پورنو دارد

او از من راهنمايي خواست و من نمي توانستم كمكش كنم

راستي شوهر شما هم چنين عادتي دارد؟

چه بايد كرد؟

?setareh-h | 1388/1/26 | پیوند | 12 نظر | ارسال نظر

دوستاي گلم سال نو همگي مبارك ممنون كه بهم سر زدين و حالمو پرسيدين ديدم بعضي دوستان كارقشنگي كردن دلم نيامد اين كار را انجام ندهم اونم نوشتن روزشمار بود تابستان 87: خواستگاري- نامزدي - عقد بعد از چندين سال آشنايي پاييز 87: عروسي اولاش كلي بگو مگو داشتيم اما هر چي زمان گذشت خدا رو شكر بهتر شد اوضاعمون اينها را نوشتم چون خوشم نمي ياد الكي پز بدم كه ما واقعا بي مشكليم و زندگي ما بيسته بيسته و ...... دلم مي خواد دفتر خاطراتمو واقعي واقعي بنويسم به هم قول داديم كه امسال قهرمون را ادامه نديم - احترام همديگر را بيشتر نگه داريم و به پر و پاي هم نپيچيم سال رو با سفر خوشي به كيش تمام كرديم و سال جديد را به ديار حميد خان رفتيم امشب كه حميد آمد خانه كمي كسل بود . گفت با مادرش درباره سفرمان به ديارشون صحبت كرده و گفت كه يكي از فاميلهاي اونها پشت سر من حرفهاي بدي زده ........... سعي كردم خيلي بهش گير ندم كه چرا اخماش تو همه اما احساس مي كنم حميد همه چيز را نگفت راستي امروز به مادرش هم گفته كه با اثاث كشي به واحد كناري آنها مخالفه و ترجيح مي دهد مستقل زندگي كنه ........................ خيلي دوست دارم بدونم واقعا چي بين حميد و مادرش گذشته البته مادر شوهر جان شبي زنگ زد منزل ما احوال پرسي و اين حرفا ............................................................ ........................................................... ............................................................ شما مي گين تو اين چند خط چي بنويسم؟
?setareh-h | 1388/1/17 | پیوند | 4 نظر | ارسال نظر

اين وبلاگ را زدم بي نام و نشون كه هر چي دلم مي خواد بنويسم اما الان از همين دوستاي ناشناس وبلاگيم هم خجالت مي كشم كه همه حقايق را بنويسم

امشب فقط خدا رو مي خوام تا ازش چند تا سوال بپرسم

نه خدا رو مي خوام تا ازش چند تا خواهش كنم

نه خدا رو مي خوام تا ازش قول بگيرم

نه خدا رو مي خوام تا از آفريده هاش گله كنم

نه خدا رو مي خوام تا سرمو روي شونه هاش بذارم و زار زار گريه كنم

نه خدا رو مي خوام.......................خدا رو مي خوام تا ازش راه چاره را بپرسم و ازش بخوام با رحمتش گره ها رو باز كنه

خدا رو واسه خودم مي خوام .آخه بي خدا خيلي تنهام خيلي..................

از اين همه تظاهر به شادي و موفقيت خسته ام

باختم .همه چيزو......اما ديگه واسم مهم نيست

خدا رو مي خوام بهش بگم به خوبي ديگران نگاه كنه نه به بدي من  كمكم كنه گرچه لايق آن نباشم

.

.

خدا جونم يادته يادته چه روزها و شبهايي را فقط با تو سپري كردم؟

خدا جونم خسته ام ...تو خدايي و هرگز خسته نمي شي اما چون خستگي را آفريدي قطعا منظورمو درك مي كني؟

خدايا نمي پرسم چرا دو ست دارم بدونم چراها اما بيشتر دوست و نياز دارم بدونم چه کنم؟

خدا جونم اين شب جمعه اي امدم در خونت يادته هميشه اين بيت را واست مي خوندم كه:

گر فراغ بنده از بد بندگي است                             چون تو با بد بد كني پس فرق چيست؟

خداي خب و مهربونم فقط تو راز منو مي دوني كمكم كن

تا حالا تو اين همه سال هرگز اينهمه تنها و بيكس نبودم

دوست دارم داد بزنم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

یعنی بهم جواب میدی؟ نگو صبر کنم که خوب می دونی کاسه صبرم لبریزه......نگو بدم که باز همون بیت واست می خونم.............فقط بگو چه کنم که بهترین کار باشه.....................ای خدای مهربون من................................

?setareh-h | 1387/12/22 | پیوند | 5 نظر | ارسال نظر

ديروز خونه تكوني كردم و كارهاي خونه تموم شد بجز يكي دو تا كشو كه بايد با حميد جمعش كنيم

حميد براي قبل از عيد بليط گرفته بريم كيش

تو عيد هم يا شهرستان حميد اينا هستيم يا شهرستان ما

زندگيمون شكر خدا اروم شده

چيزي كه اصلا فكرشو نمي كردم

راستش تو دعواي آخر فكر مي كردم همه چي تموم شده

راستي شما براي آقاي خونه چي كادو مي خرين؟

من كه هر چي فكر مي كنم چيزي به ذهنم نمي ياد. ولنتاين هم همين مشكل را داشتم

پيشنهادي واسم ندارين؟

?setareh-h | 1387/12/15 | پیوند | 5 نظر | ارسال نظر

دوستاي مهربونم سلام

ممنون كه بهم سر زدين و نظرهاي ارزشمندتان را بهم منتقل كردين

من با خوندن اونها كلي آروم شدم

و البته سعي كردم بهترين راه را انتخاب كنم

دوستتون دارم و دلم مي خواد دوستمو باهاتون حفظ كنم

بازم پيشم بياينsmilie

?setareh-h | 1387/12/11 | پیوند | 5 نظر | ارسال نظر

در ادامه داستان قبلي حميد طلبكار شد كه اون مطلب را او لو نداده و من بهش تهمت زدم

يه شب دعوامون شد و ....................

حميد هم دست بزن پيدا كرده و هم چيز پرت مي كنه

تو رو خدا بگين چكارش كنم؟

آيا عذرخواهي زبانيشو بپذيرم؟

به مادرش جريان را بگم؟

به خانواده خودم بگم؟

لجبازي كنم و كش بدم؟

برم پي زندگي خودم؟

چه كار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

?setareh-h | 1387/12/9 | پیوند | 9 نظر | ارسال نظر

تو يه روز عشقولانه واسه شوهرم درددل كردم كه آره تو كه اينقدر فلاني را دوست داري اون تو رو اينقدر دوست نداره

ببين حتي دعوتمان نكرده خونه اش.............

فكر ميكنين چي شد؟

فردا شب همون آدم زنگ زد و ما رو دعوت كرد......................

.....................................................

من به حميد گفتم: آخه اگه آدم به شوهرش حرف نزنه به كي بگه و اگه به شوهرش نتونه اعتماد كنه به كي اعتماد كنه؟

بهش برخورد و منكر همه چي شد

.........................................................................

من نمي فهمم حميد چرا همچي كاري كرده. شما چي مي گين؟

?setareh-h | 1387/12/5 | پیوند | 5 نظر | ارسال نظر

امشب زنگ زدم به مادرشوهر جان

اونم كلي خوشحال شد و تو حرفاش گفت به پسرش يعني همون همسر جان خيلي توصيه كنم كه درسشو جدي بگيره و اينقدر سر خودشو با كارهاي مختلف گرم نكنه

آخه حميد دانشجوست اما بيشتر از درس به فكر كار است.

راستش من نمي دونم راه درست اينكه يه مرد را وادار كني به درسش اهميت بده چيه به طوري كه اون هم احساس نكنه كه تو كارش دخالت مي كني و يا بهش دستور مي دي و از اين حرفها............

آخه شما كه اين آقايون محترم را مي شناسيد

شما مي دونين راهش چيه؟

?setareh-h | 1387/11/26 | پیوند | 3 نظر | ارسال نظر

سلام دوستاي گلم

كي غذاي شيك جديد بلده؟

به من هم ياد بدهين لطفاsmilie

 

?setareh-h | 1387/11/23 | پیوند | 5 نظر | ارسال نظر

ديشب رفته بوديم خانه مادر شوهر .

ما به لحاظ مسافت از آنها كمي دوريم ولي اينقدر كه آنجا مي رويم منزل خانواده من كه كمي با ما فاصله دارند سر نمي زنيم

اما مادر شوهرم هميشه گله دارد كه كم به آنها سر مي زنيم

ما گاهي هفته اي يك بار گاه ۱۰ روز يك بار آنجا مي رويم

به نظر شما اين كم است؟

شما اول زندگي چقدر به منزل مادر شوهرتان مي رفتيد؟

?setareh-h | 1387/11/22 | پیوند | 3 نظر | ارسال نظر

حميد دو روز پيش برگشت

كلي هم سوغات اورد

خيلي هم ابراز علاقه مي كنه و مي گه خيلي دلش واسم تنگ شده

اين كارشو خيلي درك نمي كنم

.........................

سعي مي كنم رمانتيك بشم

راستي شما راههايي واسه رمانتيك تر شدن زندگي مي شناسين؟

?setareh-h | 1387/11/17 | پیوند | 6 نظر | ارسال نظر

 امروز يه فيلم ديدم به اسم ؛اگر فقط...؛

داستان زندگي دو تا عاشق بود كه كمتر براي هم وقت مي ذاشتن تا اين كه آقاهه خواب ديد خانمه امشب مي ميره

و ورق را برگرداند....

خيلي قشنگ بود توصيه مي كنم ببينين

...................

حميد امشب رفت يه مسافرت كاري سه روزه

وقتي بود احساس مي كردم خيلي حوصله ندارم

اما الان كه نيست خيلي جاش خاليه

راستي شما مي دونين چه جوري مي شه عاشق موند؟

 

?setareh-h | 1387/11/11 | پیوند | 3 نظر | ارسال نظر

زندگي................

       خوشي............................

                  زندگي..................................

 ..................................................................................smilie

 

 

?setareh-h | 1387/11/9 | پیوند | 5 نظر | ارسال نظر

ديشب مدتي با يكي از دوستانم صحبت كردم

اون زن فهميده و احساساتي است

معتقد است هميشه بايد هواي مرد را داشت بخصوص اگه قبلا عاشقش بودي

و بويژه در اين وانفساي بي شوهري

خلاصه كمي نرم شدم

حميد كه از در آمد اونم از خر شيطان آمده بود پايين

خودش پيشقدم شد

و آشتي كرديم

تا دعواي بعد كه نمي دونم كي هستsmilie

?setareh-h | 1387/11/7 | پیوند | 2 نظر | ارسال نظر

جمعه شب قرار بود بریم بیرون. حمید گفت: بیا بریم البته من فلان کارم مانده .عینک هم ندارم و..... ولی بیا بریم ...

خوب تو چی می گی؟

جای من بودین چه می کردین؟ خیلی حوصله ام سررفته بود از صبحم قرار بود بریم بیرون اما به خاطر کار حمید نرفتیم. ظهر من یه غذای فانتزی درست کردم و کلی هم به خودم رسیدم و ...

حالا اون اینجور داشت منت می ذاشت

گفت من عصر جلسه داشتم به خاطر تو نرفتم...من گفتم که نه چون با مادرت مشورت کردی نرفتی... بهش برخورد و داد وبیداد و ....

 اخیرا حمید قرار بود کار یکی دو تا از اقوام مارو پیگیری کنه این حادثه را کرد بهونه و گفت من واسه خانواده تو ال و بل می کنم اما تو...............

البته من واسه خانواده اون خیلی مایه می ذارم خودشم می دونه و خیلی بزرگوارانه از بدیهاشون می گذرم ....

به هر حال آخر شب رفتم منت کشی ....دو قرط و نیمشم باقی بود...

اما دلم خیلی شکسته ازش

بزرگ خانوانده ما تازه از سفر زیارتی آمده هر چی به حمید می گم یه زنگ بزن می گه ؛دیگه واسه خانوادت کاری نمی کنم!؛

دیگه حمید رو دوست ندارم

میگین چه کنم؟

?setareh-h | 1387/11/6 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

من و حميد چند ماهي است كه با هم ازدواج كرديم و  شوهرم چند سالي از من كوچكتره

 

حدود يه دهه هم با هم دوست بوديم و ازدواج ما حاصل اصرار بي حد حميد بود

اما الان خيلي با مشكل روبرو هستم و گاهي نمي دونم چكار كنم

تو اين وبلاگ مي خوام درددل كنم بدون اينكه حميد بدونه!

اگه به وبلاگ من سرزدين و راهي به نظرتان امد خوشحال مي شم بهم بگين

?setareh-h | 1387/11/6 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر