بدون عنوان
من در اين وبلاگ درددلهامو مي نويسم. اگه به وبلاگ من سر زدين و مطلبي به نظرتان رسيد خوشحال مي شم بهم بگين

جمعه شب قرار بود بریم بیرون. حمید گفت: بیا بریم البته من فلان کارم مانده .عینک هم ندارم و..... ولی بیا بریم ...

خوب تو چی می گی؟

جای من بودین چه می کردین؟ خیلی حوصله ام سررفته بود از صبحم قرار بود بریم بیرون اما به خاطر کار حمید نرفتیم. ظهر من یه غذای فانتزی درست کردم و کلی هم به خودم رسیدم و ...

حالا اون اینجور داشت منت می ذاشت

گفت من عصر جلسه داشتم به خاطر تو نرفتم...من گفتم که نه چون با مادرت مشورت کردی نرفتی... بهش برخورد و داد وبیداد و ....

 اخیرا حمید قرار بود کار یکی دو تا از اقوام مارو پیگیری کنه این حادثه را کرد بهونه و گفت من واسه خانواده تو ال و بل می کنم اما تو...............

البته من واسه خانواده اون خیلی مایه می ذارم خودشم می دونه و خیلی بزرگوارانه از بدیهاشون می گذرم ....

به هر حال آخر شب رفتم منت کشی ....دو قرط و نیمشم باقی بود...

اما دلم خیلی شکسته ازش

بزرگ خانوانده ما تازه از سفر زیارتی آمده هر چی به حمید می گم یه زنگ بزن می گه ؛دیگه واسه خانوادت کاری نمی کنم!؛

دیگه حمید رو دوست ندارم

میگین چه کنم؟

?setareh-h | 1387/11/6 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر